ایمان:
یک سوال دارم: در زبان عادی مردم از استعاره استفاده میکنند.فرق این استفاده از استعاره با استعاره ی شعری در چه است؟ قبلن تشکر!
ایمان گرامی،سلام!
استعاره یکی از دستگاه های تولید زبان است...زبان، بیشترینه با مجاز مرسل و استعاره ساخته و پرداخته میشود. نمونه یی خوب، سخن گفتن کودکان نوزبان است...کودکی هندوانه را توپ خوردنی گفته بود...کودکی دیگر با دیدن فواره زدن کوکاکولا گفته بود : کولا آروغ زد.
از دوگونه استعاره سخن میتوان گفت :
۱- استعارهء عادی
۲-استعارهء ادبی
استعارهء عادی :
- بیشترینه جانشین چیز دیگری نیست، بل بربنیاد « شباهت » نام ، صفت یا فعل تازه یی را میسازد...به گونهء نمونه « شانه سرک » نام یک پرنده (هدهد) است...پرنده یی که چیزی مانند یک شانهء مو بر سر دارد. شانه سرک جانشین نام دیگری نشده است...
- پس از ساخته شدن اندامی از ساختار عادی زبان میشود و در متن « برجسته گی زیبایی شناسیک» ندارد...یعنی کسی هنگام نام بردن از شانه سرک به تشبیه برجسته گی سر آن پرنده به شانه، نمی اندیشد.
استعارهء ادبی :
- هر ساختار استعاری در یک متن ادبی فقط یک بار استعارهء ادبی است...اگر تکرار شد دیگر استعارهء ادبی نیست : یا به استعارهء عادی دگرگونه میشود یا به سمبول.
- استعارهء ادبی برجسته گی زیبایی شناسیک دارد...به گونهء نمونه اگر ماه را ساعت دیواری شب بخوانیم شباهت ماه و ساعت دیواری برجسته گی زیبایی شناسیک مییابد...
- استعارهء ادبی جانشین چیز یا چیز های دیگر میشود...اگر به جای آفتاب برآمد بگوییم آفتاب شگفت، استعاره در فعل رخ میدهد و «شگفتن» جانشین «بر آمدن» میشود. ( حتا همان بر آمدن نیز در پیوند با آفتاب، استعاره در فعل بوده است)... البته استعاره در فعل بیشتر به بحث مجاز پیوند دارد.
نا گفته نگذارم که بازشناسی استعارهء عادی از استعارهء ادبی کار اهل زبان است...من چند بار نویسنده گان فرنگی را – دوستانم را- دیده ام که اززیبایی شعر کسانی که مبتذل سرا هستند، یاد کرده اند...آنها در ترجمه درنیافته اند که لعل و مروارید و نرگس، استعاره های مشهور شعر ما برای لب و دندان و دیده هستند...یا این که « جگرخون » و « کوچه گرد » و ....ترکیب هایی دم ِ دست هستند...
هنگامی که انجمن قلم ناروی گزینهء بادام تلخ را – که برگردان شعر و داستان افغانستان است- چاپ میکرد ، در زمینهء پیوستن برخی از نوشته ها مخالفت کردم اما دوستان من میگفتند :
No, it is good!

می خواهم در مورد شکستن سطر ها در شعر سپید،بیاموزم .لطف نموده در زمینه معلومات مفصل برایم بنویسید؟
ثانیه های سبز روزگار نصیب تان. یاسر
راستش را من به قاعده یی همه پذیر در شکستن سطر ها باور ندارم ( برخی ها باور دارند ) اما میتوانم گفت انگیزهء شکستن سطر ها چه زمینه هایی میتوانند بود : پاره یی از یک شعر شاملو را نگاه دارید:
حفرهء معلق فریاد ها
در هوا
خالی است
و گلگون کفنان
به خسته گی
در گور
گرده تعویض میکنند
حفرهء معلق فریاد ها در هوا خالی است یک جمله است اما در سه سطر شکسته آمده است.
چرا؟
1. مکث و تاکید بیشتر
2. واژه ء معلق انگیزهء معلق ماندن « در هوا» است
3. خالی است در یک سطر، خالی بودن بیشتر را تداعی میکند
4. هر سطر با کمی فاصله به دنبال هم آمده است تا هندسهء « یک جمله » را برساند.
و گلگون کفنان به خسته گی در گور گرده تعویض میکنند
1. مکث و تکید بیشتر
2. موسیقی « گ » در « گی » ، « گور » و « گرده » ( و حتا گلگون ) برجسته میشود و به گونه یی اره کشیدن خسته گی را میرساند.
شاید این زمینه ها بستر های برجستهء این شگرد باشند:
1. مکث موسیقایی بر بنیاد تنظیم تکیه های آوایی و دیگر شگرد های موسیقایی
2. سطر شکنی بربنیاد برخی از تکنیک های دیداری ( شکسته نویسی...از پایین به بالا...از چپ به راست...کانکریت انگاری...پایین شدن از نردبان)
3. برجسته سازی
4. موسیقی نفس ( سطر های نفس سوز طبیعی نیستند...الا این که آماج ما نفس سوزی باشد...)
5. گاه عرض برگ یک کتاب سبب میشود تا یک سطر دراز را به چند سطر کوتاه پله کانی بخش کنیم.
موسیقی بیرونی شعر منثور دو محور دارد : محور افقی و محور عمودی
در محور افقی ما با موسیقی هرسطر روبروییم و در محور عمودی با موسیقی سطرها. موسیقی افقی یا همان موسیقی « هر سطر» جای شکستن ها را مشخض میسازد.
فرآویز: در شعرپارهء شاملو، تنها در بارهء شکستن سطر ها سخن گفته ام...

سوال _ شما میگویید که « امروز دوتا قلم خریدم »
چرا گفته نمیتوانید که « امروز دوتا قلم ها خریدم »
چرا معدود را جمع نمی بندیم ؟
درزبان انگلیسی میگویند two pens یعنی معدود را جمع می بندند،
درزبان فرانسه ودیگر نیز همین طور...ما چرا نمیتوانیم ؟
پدرود. فرزاد فرنود
فرنود عزیز،
در زبان فارسی دری نیز تا سدهء ششم « مطابقت عدد و معدود در جمع» روا بوده است. مینوشته اند : ده پسران...در افغانستان چند جایگاه به نام « چهل دختران » هنوز است که ریشه در کاربرد این قاعده دارد ( یادداشت : من گاه میپندارم پسوند « ان » شاید گونه یی پسوند نسبتی نیز هست و در جانام ها چنین کاربردی دارد...شاید با « گان » پسوند جانما نیز همسایه است ...هنوز باور ندارم.)
ملک الشعرا بهار « مطابقت عدد و معدود در جمع» را یکی از نمایه های سبکی دورهء ساسانی ها دانسته است...
نا گفته نماند که تا سدهء ششم نه تنها همبندی عدد و معدود در جمع رواج داشت که «مطابقت صفت و موصوف در عدد و جمع » نیز معمول بود. به گونهء نمونه به جای جوانان خوبرو، مینوشتند: جوانان خوبرویان.
چرا چنین است ؟ زبان در جامعهء زبانی میزید و جامعهء زبانی در زبان. از یکسو به گونهء روزآیند ساختار های زبانی به سوی ساده شدن و پیراسته شدن میروند و از سوی دیگر زبان نوشتار و گفتار بر یکدیگر اثر میگذارند.
ویژه گی های سبکی نثر هر دوره در چهره پردازی زبان عمومی اثرگذار است.

دوستان ارزشمند،
بار دیگر به سلام تان میرسم...به گونه یی که نوشته بودم تمام پرسش های دوستان را در بخش پل – برنامهء بامداد خوش تلویزیون طلوع- مطرح کرده ام و یادداشت ها و برداشت های خود را گفته ام. دوستی پیمان بسته بود آنها را برای گذاشتن در این آیینه، بر کاغذ یا کمپیوتر پیاده کند اما خود سرگردانتر از من شد.
اینک خود بر گشته ام تا بجث های گسسته را با هم پی بگیریم...میکوشم پرسش هایی را دنبال کنم که دوستان من «روزگاری !» پیشتر از این روزبار در پیامخانه گذاشته بودند . باور دارم امروز خود بیشتر از من بر آنها آکاهی دارند اما بهتر میدانم آن انگاره ها را با نوگامان در میان گذارم.
عزیزابراهیمی پویا:
می خواهم نطرتا ن را درمورد نقد شعر نو وجایگاه شعر نو در افغانستان برایم بگویید.
نقد شعر نو ؟
گژتابی زبان ما سبب میشود از « نقد شعر نو » به این مفاهیم برسیم:
1- نقد نو در گسترهء شعر
2- نقد شعر نو به مفهموم شعر معاصر
3- شعر نو به مفهموم ویژهء شعر نو یعنی تمامی شعر هایی که در تنواره هایی غیر از قالب های کلاسیک و ترانه های مردمی پرداخته شده اند.
4- شعر نو به مفهوم ویژهء شعر نیمایی
حالا نمیدانم دیدگاهم را در بارهء کدام یک از این گزینه ها بنویسم. شاید بهتر است در پیوند به همپیچی این مفاهیم بنویسم تا بستر بحث روشن شود.
- نقد نو :
نخست باید حساب خود را با برگردان زبانزد فرنگی New Criticism که از کتابی به همین نام اثر منتقد امریکایی John Crowe Ransom بر گرفته شده است ، روش کنیم . این زبانزد در زبان ما هم به « نقد نو » ترجمه شده است هم به « نقد جدید» . این درست نیست ...شاید نقد جدید برابرنهادهء کنونی خوبی برای Modern Criticism باشد که نقد نو یا همان New Criticism را نیز در برمیگیرد. ( من مایلم Modern Criticism را نقد مدرن بخوانم زیرا جدید از دیدگاه من پیچیده گی مفهموم مدرن را بازتاب نمیدهد)...
به هر گذار، نقد نو شاخه یی از نقد مدرن است که ریشهء مکتبی آن به سال 1930 میرسد و از دیدگاه روش شناختی به نقد عینی نزدیک است...نقد نو به متن زنده و قایم به ذات باور دارد و در حقیقت متن را اهورایی میداند که به چیزی بیرون از خود وابسته نیست و برای شناخت آن خودش را باید بازگشایی کرد.
نقد نو نقد ادبیت است ...نقدی که ساختار متن را علت غایی متن میداند و بر خوانش دقیق استوار است...به همین سبب است گه گاه به کنایه میگویند که برای نقد یک شعر جز به یک واژه نامهء بسیار دقیق به چیز دیگری نیاز نیست...
اگر ما هم نقد نو را به همین مفهموم به کار بریم ، در افغانستان تا کنون چنین نقدی نداشته ایم...
شیوه ءنقد معمول ما در افغانستان بیشتر نقد ادیبانه بوده است یعنی نمایش کاستی ها و راستی های متعارف بدیعی و بیانی و ...
شیوه یی دیگر نیز نقد التقاطی یا Eclectic Criticism بوده است که به گونهء خام از سوی ما تجربه شده است...
از دیدگاه من بهتر است ما به جای نقد کردن بربنیاد «مکتب های نقد» در افغانستان از « شیوه های نقد» بهره بگیریم تا به نقدی که بر بستر ویژهء شعر ما شکل بگیرد برسیم...در هر مکتبی شیوه یی یا شیوه هایی برجسته گی بیشتر یا غالب دارند...از دیدگاه من « متن » خود شیوهء نقد خود را برمیگزیند...شاید دلیل نیازمودن نقد نو در افغانستان نبود متن هایی چند لایه بوده است...متن های ما بیشترینه محتواگرا بوده اند...در یک متن ادبی ناب جدا کردن مغز و پوست ناممکن است ...اما در افغانستان بیشترینه متن هایی داشته ایم که شکل و درونمایهء شان جدایی پذیر بوده اند...حتا در نمونه هایی از شعر های ساختارمند ما مثل شعرهایی استاد واصف باختری میتوان تصویر ها را عوض یا جا به جا کرد...حتا امکان جابه جایی خانواده گی تصویر ها – تشبیه به جای استعاره و استعاره به جای کنایه- هست...
اما جایگاه شعر نو در افغانستان:
شعر نو در تمامی تفسیر های بالایی در افغانستان تجربه شده است...نو صفتی چند ضلعی است...به گونهء نمونه غزل نو گونه یی از غزل معاصر است که در آن نیولوژیم زبانی ، توصیف ، انعطاف وزنی ، قافیه های غریب و هماهنگی عمودی شگرد های برجسته اند...
...اما یک سخن فرآویزی : شعر خوب نمیتواند نو نباشد...کلاسیک بودن و معاصر بودن بیانگر چهرهء تاریخی شعرند...تا کسی سخن نو نیارد، شاعر - به مفهوم عمیق واژه - نیست...چهره های ادبی بر بنیاد نو بودن مطرح میشوند...
میدانم دوست من نعمان شایق نادری نیز با من همباورند...( پرسش و نظر شان پیش از این آمده بود)

دوستان ارزشمند،
به سبب دشواری های برق و فراز و فرود پیش بینی ناپذیر انترنت در کابل مدتی است نمیتوانم از این دریچه با شما باشم . گاه یک ساعت مینویسم و تا میخواهم فرمان « فرستادن » را فشار بدهم که یا برق میرود...یا انترنت ناجوانی میکند...به هر صورت...دوستانی که به تلویزیون طلوع دسترسی دارند میتوانند روز های شنبه از ساعت هفت و نیم تا هشت صبح برنامهء پل را پیگیری کنند...یکی از دوستان تصمیم دارد آن برنامه ها را بر برگ یا شیشه به اصطلاح « پیاده » کند تا بتوانم اینجا بگذارم...دوستان میتوانند پرسش های خود را همینجا بگذارند و پاسخ ها را تا فرصت نوشتن در طلوع پیگیری کنند...
من تمام پرسش ها ی دوستان را در برنامهء تلویزیونی پل مطرح کرده ام و پاسخ گفته ام...
نگرانم که همین پیام هم نرسد...
گاهی که همسرم را برای بازگشت به افغانستان تشویق میکردم برایش گفتم :
آنجا بهانه برای شادبودن زیاد است ...بهانه های کوچکی که همه خانواده را به هیجان می آورد :
برق آمد! هوهو! میهمان رفت ! یاهو!

پرسش عزیزابراهیمی پویا:
می خواهم نطرتا ن را درمورد نقد شعر نو وجایگاه شعر نو در افغانستان برایم بگویید که البته برایم به عنوان یک مقاله بنویسید خوب خواهد بود که می توانم از آن استفاده نماییم برای چاپ
عقب مانده . این سوال مرا غرق در خود نمود و فکر کردم آیا شعر نیمائی بودنش مهم است یا اینکه با زبان نو باشد. میبینم اکثر شاعران مطرح کشور به شعر نمائی
بیشتر قالب گیری میکنند ولی کلاسیک بودن شعر در چه است در نمیائی نبودنش یا در کلامش . و کدام یک به نظر شما خوبتر است .

زبیر هجران عزیز،سلام!
پرسیده ای :
سوالم درین جاست که چطور میشه بازی با واژه ها را آموخت .......
اگر بگوییم بافت هر شعر در کلیت گونه یی از بازی با واژه هاست ، شاید این سخن چندان مبالغه آمیز نباشد اما به گونهء خاص بازی با واژه ها در چند زمینه اتفاق می افتد:
1. موسیقی واژه گان :
به گونهء نمونه تجنیس ، همحروفی و هم آوایی و تداعی موسیقایی
2. کارکرد واژه گان :
مثال را ایهام و تداعی معنوی
تداعی معنوی مثل :
هیجانم به لب رسیده است که جانم به لب رسیده است را درخود دارد
3. ترکیب
مثل ترکیب های ایهامی مثل شکوهستان ( شکوه و کوهستان ) ، آفتابشار ( آفتاب و آبشار )
4. بازی ساختاری با واژه گان
مثل شعر شهزادهء کاشی شاملو و شماری از شعر های غربی
برای بازی با واژه گان باید با واژه گان انبازی داشت...شبکه های تعبیر و تداعی واژه گان را کشف کرد...و مهمتر از همه این بازی را جز زنده یی از بافت شعر ساخت...
به گونهء نمونه :
قبراست نگینی که به نام تو توان کند
در این مصراع با « کندن » و « نام » بازی شده است:
۱. «کندن » « نام » بر نگین
۲. قبر « کندن» به « نام » کسی

شبنم عزیز، سلام!
نوشته اید : من که شعر را خیلی دوست دارم ... خواستم بدانم که نظر شما در تنوع شعری و تنوع در شعر چیه ؟
راستش را بپرسید آماج شما را در پیوند با تنوع درشعر و تنوع شعری درست درنیافتم اما میتوانم کلیاتی را در پیوند با تنوع مطرح سازم.
۱. تنوع سبکی : شاعران در پله های نخستین آزمایش شاعرانه در مرحلهء « الهام پذیری » هستند. در این مرحله بیشترینه از شاعران مطرح اثرپذیری انفعالی دارند. گاه این اثرپذیری از چند شاعر است . این تنوع سبکی ویژهء همان زمینه های نخستین شاعری است. بعد هر قدر شاعران به بافت ویژهء زبانی خود نزدیکتر میشوند تنوع سبکی در کار شان کمرنگتر میشود و میرود به سوی بیرنگ شدن. اثر پذیری و الهام پذیری همیشه میماند اما در آغاز کار این اثرپذیری ها را در « رنگ » متن میبینیم و در دوران رسیدن به زبان ویژه در « پیرنگ » متن ( آماج من از پیرنگ آن پیرنگ داستانی نیست)
۲. اگر تنوع را پیوند دهیم به « آشنایی زدایی » ، مشخص هست که این گونه تنوع در شعر بسیار مهم است. متن ادبی همیشه باید ما را غافلگیر کند.
3. در آلمان یکی از دوستان ایرانی من میگفت در کار شاعران افغانستان تنوعی را میبیند که عیب است : یک شاعر هم شعر سپید مینویسد ...هم غزل و چکامه دارد وهم در عروض شکسته یا پیکرهء نیمایی قلم میزند... دیدگاه من این بود که این وابسته به توانایی شاعران هست ...شاعرانی که هم بر کش و قوس های عروض وقوف دارند و هم با شگرد های شعر منثور آشنا هستند طبیعی است که در هر دو زمینه کار میکنند... اما در نهایت شاید در یکی از این زمینه ها درخشش بیشتر یابند. اگر تصمیم را نیز در ادبیات جدی بگیریم شاید بهتر است شاعران از این گونه تنوع خود را دور و دورتر سازند اما نخست باید بستری را که در آن بهتر میتوانند جاری شد، تشخیص دهند. فروغ شعر موزون - منثور...اخوان نیمایی ...شاملوی شعر منثور...باختری نیمایی وغزل...
4. برخی از شاعران همیشه پیچ و تاب سبکی دارند و براین بنیاد در کار شان تنوع دیده میشود. این تنوع هم چندان جالب نیست. شعر من یکی از نمونه های این بیقراری است. 5. اگر باورمند به خودکفایی متن باشیم و از چشم انداز نقد جدید به متن نگاه کنیم...شاید تنوع مفهمومی دیگر بیابد ...دیگر قرار نیست پیوند متن با دیگر متن ها بسیاربرجسته باشد تا تنوع را دریابیم ( این پیوند فرآویزی است ) ...تمام رابطه های اصلی متن در بافت گسست ناپذیر حرف اول و آخر آن فشرده میشود.

از سپیدی سکوت ( میان ) سطر ها
صدا میزنی مرا
از اندیشه هایی که بی قرار ( ناگهان ) میرسند
و بیدارم میکنند پیش از ساعت زنگدار
ازلحظه هایی که میگذرم از تصمیمی عاقلانه
برای چند ثانیهء زیبای احمقانه
از فرصتی که فالبینکی را با چوبک گوگرد بیرون می آورم ( نجات میدهم ) از حوض
و گوش میدهم به زمزمهء سیم برق در باد
صدا میزنی مرا
حتا در جنگاجنگ ( گرهگاه خروش ) جارو برقی و خبرهای داغ
شفاف است صدایت
صدامیزنی مرا ازمیان صدازدن های من
و شهاب میشوم دنبال چیزی برای نوشتن صاعقه
شعر بالا را دیشب در خانهء آیینه نوشتم ...بامداد که دوباره دیدم چند جا را تغییر دادم...خواستم انگیزه های آن بازنویسی را در پل بنویسم...شاید شعر من خود شعرخوبی نیست اما میپندارم در میان گذاشتن آن انگیزه ها با تازه گامان بد نباشد...
چرا «سکوت» به جای « میان » ؟
۱. از سپیدی سکوت سطر ها موسیقی بهتری دارد ( همحروفی سین ها )
۲. سکوت سطرها در همان بند میان سطر ها را نیز میرساند
۳. با آوردن سکوت ، سطرها شخصیت مییابند
۴. سپیدی بار تصویری مییابد ( سپیدی سکوت )
چرا «بی قرار» به جای« ناگهان »؟
در «بی قرار» ایهام است :
۱. بی قرار یا همان بی تاب
۲. بی قرار یا بی گذاشتن قرار که همان ناگهان را نیز میرساند
چرا «بیرون می آورم» به جای «نجات میدهم» ؟
در بیرون آوردن صمیمیت هست و در نجات دادن نوعی خودخواهی...هنوز همین بیرون آوردن هم چندان مرا نگرفته است...
چرا « جنگاجنگ » به جای « گرهگاه خروش » ؟
۱. در گرهگاه خروش تکلف است
۲. جنگاجنگ ایهام دارد:
هم صوت را میرساند هم جنگ را در پیوند به خبر های داغ و روشن بودن جاروبرقی و رادیو یا تلویزیون...
در سطر پایانی هنوز دو ملاحظه دارم :
۱. آیا شهاب شدن میتواند به گونهء مجازی دویدن یا شتاب داشتن را برساند یا مجبورم به جای آن شهاب ثاقب بیاورم؟
۲. آیا نیازی به آوردن واژهء صاعقه هست یا نه؟ فکر میکنم آوردن این واژه در پیوند با شهاب شعر را از خوانش مضاعفی سرشار میکند اما هنوز وسواس دارم...

مجیر گرامی،
سپاس از پیامت.
ناگفته نماند که نوشتهء من پیوند باریکی به شعر امینی داشت؛ آماج بنیادی من روشن ساختن برخی از ویژه گی های نقد ادبی بود.
بدین باورم که باید بیشتر و بیشتر بنویسی. آنسان که نوشتم نقد ادبی صد چهره دارد. هر چهره از زاویهء خود دیدنی است. ناهمسانی ذاتی نقد ادبی از نقد ادیبانه در این است که معیار نقد ادیبانه « معلومات ادبی » است اما بنیاد نقد ادبی « علم ادبی » است. برای نقدادیبانه کافیست که متن های مادر را در زمینهء عروض و قافیه و بدیع و بیان و معانی و تکنیک های ادبی و زبانشناسی و...بخوانیم . نقد ادیبانه با « آشنا ها » سروکار دارد اما نقد ادبی با « بیگانه ها ».
بیفزایم که نقد ادیبانه مقدمهء نقد ادبی است. بدون نقد ادیبانه نقد ادبی ناممکن است.
میگویم نقد ادبی نداریم و این به معنی نداشتن نقد ادبیات نیست. ( شاخه های گوناگون آن )
اما... چرا من نقد ادبی نمینویسم؟
بسیار ساده : نمیتوانم!
هنگامی که گفتم نقد ادبی نداریم به این معنی نیست که من پهلوان این کارهستم. مثل این است که بگویم در مزارشریف آسمانخراش نداریم و بعد منتظر باشند که سمیع حامد آسمانخراش بسازد.
چرا نمیتوانم نقد ادبی بنویسم؟
1. نثر من نثر نقد ادبی نیست. نثر نقد ادبی را نثر نمایشگر میگویند.
2. حوصله ندارم. « نظم » در کار نویسنده گی پنجاه در صد نقش دارد؛ البته نظم در نوشتن.







